حكيم زجاجى
661
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه كردند آن دخمه يكسر خراب * فكندند سنگش يكايك در آب به گاوان زمين سربسر شخم كرد * به بيداد در وى جو افشاند مرد 385 بكشت آن زمين را سراسر به جو * بهبار آمده ، كرد آن جو درو به دو فتح خاقان فرخنده گفت * كه اى مير اينجا مكن كاو و جست كه اين خاك پاك حسين على است * يقين دان كه آن نامبرده ولى است مكن گور آن نامبرده خراب * كه نفرين كند بر شما شيخ و شاب پشيمانى آيد تو را زاين به روى * بتاب از خرابى آن بقعه روى 390 از اين بشكند وقع تو در جهان * نكوهيده گردى به نزد مهان بزرگان دين بر تو نفرين كنند * تو را نام ، سردار بىدين كنند نكرد او سخنهاى گوينده گوش * در آن كار شد بدنشان سختكوش مجاور بر آن خاك هركس كه بود * برفتند سرگشته چون باد و دود سيم آنكه در حد ارمن زمين * يكى شهر باشد چو خلد برين 395 ورا نام تفليس در حد گرج * به گردون برآورده بارو و برج شب و روز با گرجيان جنگجوى * به رزم اندرون كرده چون سنگ ، روى بدانجاى جعفر كه آزاده بود * اميرى توانا فرستاده بود به تن زورمند و به دل ناتوان * نبد كرده هرگز اميرى ، جوان ورا نام يوسف جوانى سترگ * به كينه چو شير و به هيبت چو گرگ 400 چو در شهر شد جور و بيداد كرد * ز جورش همه خلق فرياد كرد كشيدى زن مردمان را به زور * وز آن كار برخاستى شروشور كسى را كه بودى پسر خوبروى * شب و روز ترسنده بودى از اوى سرانجام چون او خبر داشتى * ببردى و تخم بدى كاشتى بگفتند با او بزرگان دور * كه بردار از اين شهر آباد ، جور 405 مكن آنچه ديگر نكردست كس * ببايد نگه كردن از پيشوپس فرو برد خواهى سر ما به ننگ * شب و روز يار است با گرج جنگ از اين رسم بد دست كوتاه كن * ز كژى سوى راستى راه كن جوان بود نشيند گفتارشان * ميان بست زآنپس به آزارشان فزون كرد فسق و فساد آن پليد * ببست آن در و كرد پنهان كليد 410